××××به کلبه ی مجازی اما ارام و زیبای من خوش اودید×××××
امروز داشتم
حافظه ي دوربينو خالي ميکردم که عکسارو چاپش کنم . داشتم
عکساي سفر عيدمونو مي ديدم نمي دونم
چه حسي بهم دست داد يه حس
خوشحاليه همره با ناراحتي , هر چي بود خيلي
پيچيده بود . سفر خيلي
خوبي , سفري که مثل هيچ کدوم از سفرهامون نبود خيلي متفاوت و
پر هيجان بود اما نمي
دونم چرا با اون اغاز قشنگ همچين ادامه ي زيبايي نداشتم . به نظرم
سال 88 خيلي نحسه . ازش بدم مياد تا عمر دارم اين سال مزخرف و فراموش نمي کنم ,
نمي دونم شايد دارم زيادي سخت مي گيرم , نمي دونم اما اين سال ,
هم خاطرات خيلي خيلي خيلي زيبا و هم خاطرات خيلي خيلي خيلي تلخي داشت برام از لحاظ
روحي عين نمودار سينوسي شدم يه موقع هايي به شدت سر حال يه موقع هايي هم به شدت
گرفته . زندگيم تعادلشو تا حد زيادي از دست داد . نمي دونم ايا دوباره مي تونم
همون دختر افتاب سابق بشم يا نه ؟ برام خيلي سخته . خودمو به ياد نميارم . چقدر
دور شدم از اون ادم صميمي و شادي و پر انرژي که هميشه پر بود از حس تازگي و پر بود
از هيجان . اما اين روزها فقط ساکت خيره ميشه به اسمون و نمي دونم با اسمون چيا
ميگه اما وقتي ديشب با اسمون حرف مي زد اسمون گريش گرفت . طفلي اسمون هم حوصلش از
من سر رفته . اسمون هم به حال من گريه کرد . ديشب پنجرمو وا کردم و يه نفس عميق
کشيدم . رو کردم به اسمون و گفتم : اسمون
گريه نکن , باشه من ديگه باهات حرف نمي
زنم باشه ديگه حس بدي که تو وجودم رو بهت
نمي گم دارم خاطرات بدمو از ذهنم بيرن مي
کنم خاطرات تلخ و عذاب اور اين ماهها هنوزم
نمي خوان ازم جدا شدن اما من ازش فرار مي کنم
ميگه نرو ميگه کم مياري . ميگم کم اوردم که دارم ميرم . خاطرات تلخ و بايد
ريخت دور . ديگه رفتني شدم حالا هر چقدر ميخواي بشين گريه کن هر چقدر دل مي خواد
بشين زار بزن من دارم مي رم خداحافظ _______________________________ اين وبلاگ
براي هميشه بسته شد اينجا برام ياد اور خاطرات ناخوشاينده . چند وقت ديگم براي
هميشه پاکش مي کنم گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم
شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد ..
يادگاري به همه داد و به من انتظار سرراهش را دا. . . . د در را می کوبند چه کسیست؟ هیچ کس جز سوزه ای باد دل را می کوبند چه کسیست ؟ هیچ کس .... جز سوزه ای غم - امشب منتظر بودم شاید راه گم کرده ایی شاید کسی به اشتباه در
بزند به یاد شبی از دست رفته ایی به یاد دلی از خود کرده
ایی یادی از دل ما بکند تجلی خاطره بود نگاهم پی صدای قدم هایش دلی که کور گشته بود از رخ
یار به مستی از دلش بی خبر بود -شب مهمان بودم باد و طوفان غزل می
خواندند در و درختان بیشه زار به
رقص بر گهای خشک دست می زدند عجب می رقصید ترس در دلم می فهمیدم که بی او عا جزم یاد ان روز دست نوازش گرش
بر سرم هر چند زلزله بود در تنم هیچ بیمی از ترس نبود که بکوباند این دلم چون شب تولد بود ان شبم
چه مي
گويم اصلا ... ؟ عجبا .. ؟؟ نمي فهمي ... . من خوبم تو خوبي او خوب
است . ما خوبيم شما خوبيد انها خوبند .... "خوب
بودن " را انقدر صرف کن تا زبانت مو دربياورد انقدر که
همه باور کنند " حال همه خوب است" انقدر که خودت
باور کني "همه ي ادمها مثل فرشته ها خوب هستند " انقدر که
از" فکر ديگران" دلزده شوي اصلا چه
فرقي مي کند کسي چه مي گويد , " وقتي ادمها ذاتا تنها بوده اند, هستند , خواهند بود " .... اصلا چه
فرقي مي کند , هر کس , هر چه
مي خواهد بگويد ..... خيلي وقت
بود که تو وب نمي نوشتم اين مدت
همش دانشگاه مي رفتم ميومدم عين دختراي خوب درس مي خوندم بعد انقد خودمو خسته مي
کردم که عين يک جنازه ي تمام عيار خوابم مي برد اين چند
وقته زياد حال اپ کردن نداشتم امروز يا يکي از دوستاي يونيم رفتيم بيرن بعدشم
شام و 10 شب عين دختراي خيلي خوب اومديم
خونه . به اندازه ي 3 ماهي که نخنديده بودم امشب خنديدم واسه همين الان خيلي رو
فرمم و دارم واستو مي نويسم . از خاطرات بد و تلخ و استرس اور اين چند وقتي و
کابوساي شبانمم چند روزي ميشه که ديگه خبري نيست . اين روزا واقعا خوبه . شکر خدا
که همه چيز رو براهه ايشالا تا 20 مرداد هم که امتحانام تموم ميشنو از اون به بعد
تازه تابستونم شروع ميشه . محاله يه روز خونه بمونم . مردم از بس هي برو يوني هي
بيا خونه درس بخون هي پاي دستگاه فرز وايسا دسگاه تنظيم کن براده برداري کن که چي
؟ مي خواي يه واحد پاس کني . سر تخته بشورنشون دارن جونمون مي گيرن ولي خدا وکيلي
حال ميده ها !! به سختيش مي ارزه . کلي برنامه
دارم واسه مرداد به بعد . کلي کار نکرده دارم . اخ خدا يعني ميشه 1 ماه واسه خودم
باشه . شبيه بدبختا ارزو کردما . دلم واسه
خيلي ها تنگ شده ________________________________ پ . ن : مخصوص چکاوک عزيزم :
صميمي ترين همراه اين وبلاگ بوده هنوزم با نظراي ماه به ماهش و بعضا 4 ماه
درميونش منو خيلي خوشحالم ميکنه . نمي
دونم چرا پرنده ي شاد 3 سال پيش اين روزا انقدر اوازاي غمگين مي خونه ؟ ولي چکاوک
عزيزم مشکلات ميانو ميرن بهتره به دل
بسپري خاطرات خوبشو به يادبسپره . مي دونم سخته ولي خب درکت مي کنم . منم از اين
روزو حالا کم نداشتم اما چيزي که منو نگرانم ميکنه اينه که خيلي عوض شده اصلا نمي
شه از کلامش ذره اي نشاط پيدا کرد . تو رو خدا انقدر غمگين نباش . و يه چيزيو به
خاطر بسپر من چکاوک و تموم خاطرات اين وبلاگ و تمام دوستاي وبمو هيچ وقت فراموش
نمي کنم حتي اگه سالي يکبار نظر بزارن . _______________________________ شش سال اوّل زندگی: ________________________________ شایدمنم اینو رو سنگ قبرم نوشتم: این جنایت را پدرم در حق من کرد
اما من در حق کسی جنایت نکردم _______________________________ اخه داداشيه من کجا رفتي باز ؟ من خودم
ترک نیستم ولی اینو گذاشتم برای دوستان آذری زبان گل یارین بویون
قوجاخلادیم (قامت يار را در آغوش گرفتم( سيخاندا
بوينومي طناب ( وقتي طناب گردن مرا فشار داد( دار آغلادی
من آغلادیم (چوبه دار گريه كرد من گريه كردم( غم سينمده
قالا قالا ( در حاليكه غم درون سينه ام انباشته شده
( یار جانمی
آلا آلا ( در حاليكه يار جانم را گرفت( آه باران من سراپاي وجودم آتش است / پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني ___________________________________ پي نوشت : اشتباه مي کردم حتي ماراي پشت سر هم درسا هم نمي تونه منو از فکر تو خلاص کنه باران مي
دوني چند وقته از هم دوريم از حال و
هواي دبيرستان از حال و
هواي بي غمي دلم واسه
ي روزي که همه ي بچه ها زير بارون با هم واليبال بازي مي کرديم تنگ شده واسه
نوشتن رو تخته زنگ ادبيات واسه کلاساي
گسسته . اخ که چه خوني به دل خانم اسماعيل تبار کرديم دلم واسه
کلاس هندسه ي اقاي رضا زاده تنگ شده دلم واسه
اقاي نوشيرواني تنگ شده واسه زنگ
شيمي . اخ که من چقدر از اين درس بدم اومده بود . دلم واسه
بخاري کلاس تنگ شده . يادته ماجده چه دست گلي به اب داد ؟ مانتوي سوخته . دلم واسه
روزايي که با هم کل کل لغو يه امتحانيو راه مي انداختيم تنگ شده واسه روزايي
که دغدغمون داشتن 2 تا امتحان تو يه روز بود تنگ شده واسه روزايي
که تو کلاس بزن و بکوب راه مي انداختيم تنگ شده واسه روزايي
که اخر کلاس مي نشستيم و تا زنگ اخر بي هيچ غمي بلند مي خنديدم تنگ شده واسه روزايي
که گذشت دلم تنگ شده اسه رفاقت
هاي بي رياي اون دوره ها دلم تنگ شده دلم واسه
يه بار ديگه از ته دل خنديدن تنگ شده شايد ارزوي
مسخره اي به نظر برسه اما بخدا دلم تنگه واسه يه بار ديگه فقط يک بار ديگه از ه دل
خنديدن . اين روزها
نفس مي کشم چون بايد به زندگي با تمام خوبي ها و سختي هاش ادامه بدم چون بايد
درس بخونيم چون زندگي قانون داره و بايد با قوانينش سازگار باشي حسرت يه
بار ديگه ديدن تمام بچه ها رو دارم شبيه ادمايي
حرف مي زنم که 20 سال دوستاشو نديده اما تو چه مي دوني باران ؟ اين 2 سال
عين 20 سال دوريه واسم . از بس غم
ديدم از بس خنده هاي الکي و پشت پا خوردن از نارفيقا رو ديدم ديگه توان اعتماد به
ادم ديگه ايو ندارم با هر
کدوم تک تک رابطه داريم اما دلم مي خواد يه بار ديگه بريم مدرسمون زنگ تفريح بخوره
به زور توپ واليبالو بگيريم و بريم تو حياط مدرسه . اونجا بوي
خوب دوران قشنگمون و ميده راستي که
چه دوران پاک و ساده قشنگي داشتيم از دنياي
ادم بزرگا خوشم نمياد . منو غمگينم مي کنه پس از مرگم بیا زیبا نگارم ، بیا با جمع دوستان بر مزارم ، سرت خم کن ببوس
سنگ مزارم ، که من در زیر خاک هم چشم انتظارم . تست روانشناسی عشق (جواب در ادامه مطلب( 1- پایان دنیا
نزدیک است. اگر فقط بتوانید یک نوع از حیوانات را نجات دهید، کدام را انتخاب میکنید؟ 2- به آفریقا رفتهاید. به هنگام بازدید از یکی از قبیلهها،
آنها اصرار میکنند که یکی از حیوانات زیر را به عنوان یادگاری با خود ببرید. کدام
را انتخاب میکنید؟ الف : میمون ۳- فرض
کنید خطای بزرگی انجام دادهاید و خداوند برای مجازات شما تصمیم گرفته است که به
جای انسان، شما را به صورت یکی از حیوانات زیر در آورد. کدام را انتخاب میکنید؟ الف : سگ 4- اگر قدرت داشتید که یک نوع از حیوانات را برای همیشه از
روی کره زمین نابود کنید، کدام را انتخاب میکردید؟ الف : شیر 5- یک روز، با حیوانی برخورد میکنید که میتواند با شما
به زبان خودتان صحبت کند. دلتان میخواهد که کدامیک از حیوانات زیر باشد؟ الف : گوسفند 6- در یک جزیره دور افتاده، تنها یک موجود زنده به عنوان
همدم و همراه شما وجود دارد. کدامیک را انتخاب میکنید؟ الف :
انسان 7- اگر قدرت داشتید که هر نوع حیوانی را اهلی و دستآموز
کنید. کدامیک از حیوانات زیر را به
عنوان حیوان خانگی خودتان انتخاب میکردید؟ الف : دایناسور 8- اگر قرار بود برای 5 دقیقه به صورت یکی از حیوانات زیر
در میآمدید، کدامیک را انتخاب میکردید؟ الف : شیر خدا خطاب
به شيطان گفت : ليلي را سجده کن . شيطان غرور داشت ,
سجده نکرد . گفت : من
از اتشم و ليلي گل است. خدا گفت :
سجده کن , زيرا که من چنين مي خواهم . شيطان سجده
نکرد . سرکشي کرد و رانده شد ; وکينه ي ليلي را به
دل گرفت . شيطان قسم
خورد که ليلي را بي ابرو کند و تا واپسين
روز حيات , فرصت خواست . خدا مهلتش داد
اما گفت : نمي تواني, هر گز نمي تواني . ليلي دردانه ي من است . قلبش
چراغ من است و دستش در دستمن . گمراهي اش را نمي تواني حتي تا واپسين روز حيات. شيطان مي
داند ليلي همان است که از فرشته بالاتر مي رود . و مي کوشد
بال ليلي را زخمي کند . عمريست شيطان گردادگرد ليلي مي گردد . دستهايش پر از حقارت
و وسوسه است . او بدنامي
ليلي را مي خواهد . بهانه ي بودنش تنها همين است . مي خواهد
قصه ي ليلي را به بي راهه کشد. نام ليلي ,
رنج شيطان است . شيطان از انتشار ليل مي ترسد . ليلي عشق
است و شيطان از عشق واهمه دارد رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی
به جز گریز برایم نمانده بود این
عشق اتشین پر درد بی امید در
وادی گناه وجنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را
با اشکهای دیده زلب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود ابرو دهم رفتم...مگو....مگو
که چرا رفت ننگ بود عشق
من نیاز تو و سوز و ساز ما ازپرده
ی خموشی وظلمت چو نور صبح بیرون
فتاده بود یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چویکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که درسیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش وجنگ زندگی من
از دو چشم روشن وگریان گریختم از
خنده های وحشی طوفان گریختم از
بستر وصال به اغوش سرد هجر ازرده
از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله اتش زمن مگیر
می خواستم شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته واسیر روحی
مشوشم که شبی بی خبر زخویش در
دامن سکوت به تلخی گریستم نالان
زکرده ها وپشیمان زگفته ها دیدم
که لایق تو وعشق تو نیستم اما چه مي شه کرد درس درس درس همش درس منتظر 3 تيرم تا امتحانامون تموم بشه و بعد مدتها يه اپ درس درمو بکنم واسه دوسام خيلي وقته
که به وبم سر نزدمو چيزي ننوشتم شرمنده ي
همه ي دوستاي گلم شدم اين روزا
همه جا بحث در مورد انتخاباته و من خسته از اين بحث هاي بي فايده و بي نتيجه هستم هر روز
يکي مناظره داره و فقط طرف مقابلشو مي کوبونه و از طرح نقشه اي حرفي زده نميشه اين روزها
به غائت دورم خلوت از هر موجود زنده اي به نام دوسته همه سرشون
گرمه و حسابي دورشن شلوغه يکي تو
ستادا فعاليت داره و اون يکي تو فرجشه داره درس مي خونه و منم دارم
فقط درسمو مي خونم بيخيال همه کاريم به کار کسي ندارم ديگه مثل
سابق حس شادابي تو من نيست اگرچه هنوزم مرداديه شيطونم اما ...... هر روز با
خودم فکر مي کنم مرداد که بياد ميشم 19 سال و من تو اين 19 سالي که ديگه ندارمش چه کار مفيدي کردم ياد استعداد
نقاشيم ميافتم که همه تشويقم مي کردن و کارامو و خلاقيتمو تحسين مي کردن اما ولش
کردم گيتار زدنم
که بماند رفتم و بعد 2 سال ولش کردم و لي
هنوزم هر وقت دستم مي گيرمش دوباره هوس زدن به سرم مي زنه اينهم انرژي
گذاشتم واسه گرفتن گواهينامم با اينکه تو
دوره اموزشي بهتر از بقيه دوستام بودم اما بعد يه تصادف خيلي جزيي ديگه گذاشتمش
کنار به زندگيم
که نگاه مي کنم پره از کارايي که شروع کردم و تمومش نکردم چراشو هم نمي دونم درد بدي
تو قلبم مي پيچه احساس بدي
دارم انگار از زندگيم هيچي عايدم نشده ,هيچ هيچ هيچ . احساس مي
کنم اکسيژن کس ديگه اي و هدر دادم وقتي زنده موندنم تاثيري حداقل به نفع خودم
نداشته حس پوچي
سر درگمي حس نرسيدن به خواسته هام داره ديوونم مي کنه تصميم
قطعي گرفتم از اين تابستون برم سياه قلم کار کنم و گيتار زدنمو از نو شروع
کنم نمي خوام فقط شروع کننده باشم هنر در خون منه نمي تونم ازش بگذرم تمام
زندگيه من دچار يک رخوت عظيم شده بايد از پيله ي تنهايي که خودم واسه خودم ساختم
در بيام پرواز حق
منه عمران صالحى رفتی اما چه بگوییم هیهات برای فراموشی دردهایم و ثبت زجرهایم در این زندگی لعنتی دست به قلم شدم شاید روزی زمانی آرامشم را باز یابم. تنها برای این که ذره ای از این دردها را تسکین دهم و غم را به چند خط نه شاید چند نقطه مبدل کنم و اشک هایم را زیر لبخند تلخ خودم پنهان کنم. وقتی دلت
خسته شد دیگه خنده معنایی نداره از همه دنيا دلگيرم یمه شب آواره
و بی حس و حال الان انقدر
حال روحيم بهم ريختست که نمي دونم به کي پناه ببرم ؟ از دست خلق خدا به کدوم خلق
ديگش پناه ببرم ؟ خدايا چرا
انقد ادما تو بي احساس و سنگدل افريدي؟ خدايا من
ازت گلايه دارم چرا منو اينجوري تنها و به
حال خودم رهام کردي اخه من چه
گناهي کرده بودم که لايق به اين شکنجه ي عظيم شدم ؟ مگه من
ازارم به کسي رسيده بود که اينجوري ازارم دادي ؟ مه من دلي
شکستم که اينجوري دلمو شکوندي خدايا دارم فرياد مي زنم من دلم شکسته به بدترين
حالت ممکن اينجا هوا
گرمه اما من بدجوري يخ زدم خدايا اين
بنده ي بي پناهتو درياب من که دارم
ميميرم الان دستمو
نگيري پس کي مي خواي کمکم کني هفته هاس
که قلبم مدام از شدت غصه درد مي کنه اما امروز
ديگه به اوج خودش رسيده يرم از
گريه و غصه دلمو به
چه جرمي شکستي ؟ اخه بي
رحم من که همه جوره مهربوني کردم اينه جواب خوبيام؟ اره ؟ اينه جواب
دل بي کينم نمي دونم
شايد ديگه اين روزا جواب محبت دل شکوندنه نمي دونم ديگه قاطي کدم دلم خيلي پره نمي
دونم ديگه دارم چي مي نويسم فقط مي
دونم دلم شکسه قلبم پره درده و اين خاطره ي تلخ دل شکستنم تا ابد تو ذهنم مي مونه؟ دارم کم
کم ياد مي گيرم در مقابل عصبانيت هاي ديگران فقط سکوت کنم در مقابل حرفاشون سکوت
کنم در مقابل بدي هاشون سکوت کنم در مقابل همه چيزا همه ادما همه جا فقط سکوت کنم ديگه کم
کم دارم مي شم يه مجسمه که اشکي تو چشاش
نمونده و بي صدا خورد ميشه منم مجازاتش
ميکنم اما به وقتش هوس کوچ
به سرم زده است شايد هم هجرت , نمي دانم از اين بي دلي ها خسته شدم دستانم را
به دستان هيچ کس مي سپارم و درد دل مي کنم با درختان . ديوانگي هم
عالمي دارد باران جونم پرسيد مگه يهويي هم ميشه گذاشت و رفت رفتنم همچينم يه هويي نيست ! خيلي وقته اين تصميمو داشتم بارها براتون نوشتم که دارم مي رم اما هر بار به خاطر مشکل اينترنتيم اين مطلبم مي پريد و ... اما الان ديگه نه وقت دارم نه حوصله اينجا ديگه مال من نيست خيلي ها که من دوست ندارم به کلبم بيان ادرس وبمو دارن از سرک کشيدناشون به خلوتم خوشم نمياد اينجا فقط واسه دل خودم بود خاطره ها رو بايد فراموش کرد اينجا برام خيلي قشنگ بود خاطره هاي قشنگي با شما دوستاي گلم دارم ايديمم که گذاشتم بياين بهم سر بزنين شايد يه وب جديد زدم اما حالا ديگه خسته شدم بايد برم شايدم دوباره برگشتم که الته خيلي بعيده نمي دونم تا ببينم چي ميشه؟ فعلا اينجا ديگه جاي من نيسن بايد برم نظر بزاريد مي خونم اما اپي نمي کنم شايد به نظراتتون تو همون قسمت جواب بدم بستگي به لطف شما داره! ناراحتم اما بايد بگم اين وبم براي مدتي بسته ميشه شايد بعد اون مدت هم کلا بسته بشه دوستاي گلم برام اگه دوست دارن فقط اف بزارن اينم اي ديم: adam_hava_h1990
• گريه نکن
• شيطونی نکن
• دست تو دماغت نکن
• تو شلوارت پیپی نکن
• مامانت رو اذيّت نکن
• روی ديوار نقاشی نکن
• انگشتت رو تو پريز برق نکن
• دمپايی بابا رو پات نکن
• به خورشيد نگاه نکن
• شبها تو جات جيش نکن
• تو کمد مامان فضولی نکن
• با اون پسر بیتربيته بازی نکن
• اسباببازیها رو تو دهنت نکن
• زير دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن
• دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن
• موقع رفتن به مدرسه دير نکن
• پات رو تو جاميزی نکن
• ورقهای دفترت رو پاره نکن
• مدادت رو تو دهنت نکن
• به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن
• تخته پاککن رو خيس نکن
• حياط مدرسه رو کثيف نکن
• با دخترها شمسی خانوم ((دکتربازی)) نکن
• دست تو کيف بغل دستيت نکن
• تختهسياه رو خطخطی نکن
• گچ رو پرت نکن
• تو راهرو سرو صدا نکن
• تو کلاس پچپچ نکن
• ATARI بازی نکن
- دوره ي راهنمايی:
• ترقّه بازی نکن
• SEGA بازی نکن
• جاهای بدبد فيلمها رو نگاه نکن
• موقع برگشتن از مدرسه دير نکن
• تو کوچه فوتبال بازی نکن
• دست تو جيبت نکن
• با مامانت کلکل نکن
• تو کلاس صحبت نکن
• بعد از ظهر سروصدا نکن
• با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن
• اتاقت رو شلوغ نکن
• روی ميز بابات کتابهات رو ولو نکن
• عکس لختی تماشا نکن
• با بچّههای بیادب رفت و آمد نکن
• جرّ و بحث نکن
- دوره ي دبيرستان:
• با کامپيوتر بازی نکن
• تو حموم معطّل نکن
• تقلّب نکن
• با دوستات موتورسواری نکن
• عصرها دير نکن
• با دختر شمسی خانوم صحبت نکن
• با بابات دعوا نکن
• تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن
• تو خيابون دنبال دخترها نکن
• مردمآزاری نکن
• نصف شب سرو صدا نکن
• فيلم بد نگاه نکن
• وقتت رو با مجله تلف نکن
• چشمچرونی نکن
۵- دوره ي دانشگاه:
• رشتهای رو که دوست داری انتخاب نکن
• ۲۴ ساعته چت نکن
• سر کلاس درس غيبت نکن
• با دختر شمسیخانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن
• خيابونها رو متر نکن
• تو سياست دخالت نکن
• با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن
• شب برای شام دير نکن
• با مأمور پليس کلکل نکن
• چراغ قرمز رو عشقی رد نکن
• موبايلت رو Reject نکن
• استادت رو اُسگل نکن
• حذف پزشکی نکن
• آستين کوتاه تنت نکن
• همه رو دودره نکن
۶- دوره ي سربازی:• موهات رو بلند نکن
• روت رو زياد نکن
• از اوامر سرپيچی نکن
• فرار نکن
• با اسلحه شوخی نکن
• غيبت نکن
• به آينده فکر نکن
• درگيری ايجاد نکن
• به فرمانده بیاحترامی نکن
• غير از خدمت به هيچ چيز ديگری فکر نکن
• با رئيس عقيدتی جرّ و بحث نکن
• اعتراض نکن
• با دختر شمسی خانوم نامهنگاری نکن
• از تلف شدن وقتت ناله نکن
• از آشپزخونه دزدی نکن
۷- دوره ي شوهر بودن:
• با زنت شوخی نکن
• زنت رو با دختر شمسی خانوم مقايسه نکن
• به زنت خيانت نکن
• با دوستانت الواتی نکن
• تو Orkut خودت رو Single معرفی نکن
• به زنهای ديگه نگاه نکن
• موبايلت رو قايم نکن
• از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن
• پولت رو خرج دوستات نکن
• رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن
• غير از زندگی مشترک به هيچ چيز فکر نکن
• ريسک نکن
• بدون اجازهء زنت هيچ کاری نکن
۸- دوره ي پدر بودن:• بچّه رو تنبيه نکن
• به بچّه بیتوجّهی نکن
• بچّهت رو با بچّههای ديگه مقايسه نکن
• به بچّه توهين نکن
• بچّه رو از بازی منع نکن
• بچّهت رو به کتک زدن بچّهء دختر شمسی خانوم تشويق نکن
• با بچّه کلکل نکن
• بچّه رو محدود نکن
• بچّه رو از جنس مخالف دور نکن
• به مادر بچّه بیتوجّهی نکن
• بچّه رو به هيچ چيز مجبور نکن
• آزادی بچّه رو محدود نکن
• به حلالزاده بودن بچّه شک نکن
• از خواستهای بچّه چشمپوشی نکن
• جلوی بچّه با مادر بچّه ... نکن
۹- دوره ي پيری:
• برای بچّههات مزاحمت ايجاد نکن
• نوههات رو لوس نکن
• با پيرزنهای ديگه معاشرت نکن
• به خاطراتت فکر نکن
• پولت رو خرج نکن
• هوس جوونی نکن
• غير از آخرتت به هيچ چيز فکر نکن
• با زنت بیوفايی نکن
• از رفتن به خانهءسالمندان احساس نارضايتی نکن
• لباس شاد تنت نکن
• به بيوه شدن دختر شمسی خانوم توجّه نکن
• تو وصيتنامه، هيچکس رو فراموش نکن
• از گذشته ناله نکن
• به هر کی رسيدی، نصيحت نکن
• به آينده فکر نکن
- دوره ي پس از مرگ
!
• حالا ديگه دورهء نکن تموم شد! حالا هر کاری دلت میخواد
بکن...
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...ولی فقط با روح دختر شمسی خانوم کاری نکن!!!
یارآغلادی من
آغلادیم (يار گريه كرد من گريه كردم(
ییغشدی
قونشولار بوتون ( جمع شدند تمام همسايه ها(
جار آغلادی
من آغلادیم (همسايه ها گريه كردند من گريه كردم(
باشیندا
قارلی داغلارا (به كوههاي كه نوك قله شان برف هست(
دانشدیم
آیرلیق سوزون ( سخن جدايي و دوري را گفتم(
بیر آه چکیب
باشینداکی ( آهي كشيد (
قار آغلادی
من آغلادیم (برفهاي قله اش گريست من گريستم(
طاریمدا نار
آغاجلاری ( درباغ درختان انار(
منی گوروب
دانیشدیلار ( مرا ديدند و به سخن گفتن در آمدند(
بویومو زیتون
اوخشادی ( درخت زيتون هم به حال من گريست(
نار آغلادی
من آغلادیم (انار گريه كرد من گريه كردم(
ایله که
اسدی بیر خزان ( زمانيكه كه يك باد خزان وزيد(
تالاندی
گوللیرم منیم ( تمام گلهاي زندگيم از هم پاشيد(
خبر چاتینجا
بولبوله ( تا وقتي كه خبر به بلبل برسد(
خار آغلادی
من آغلادیم (خار گريه كرد من گريه كردم(
اورک سوزون
دئدیم تارا ( حرف دل خود را به تار (وسيله موسيقي) گفتم(
سیملر اولدی
پارا پارا ( سيم هاي تار پاره پاره شد(
یاواش یاواش
سیزیلدادی ( يواش يواش صداي سوز و ناله آمد(
تار آغلادی
من آغلادیم (تارگريه كرد من گريه كردم(
دئدیم کی حق
منیم کی دیر (من گفتم كه حق با من است(
باشیمی
چکدیلر دارا ( سرم را به دار كشيدند(
یار آغلادی
من آغلادیم (يار گريه كرد من گريه كردم(
الف : خرگوش
ب : گوسفند
پ : گوزن
ت : اسب
ب : شیر
پ : مار
ت : زرافه
ب : گربه
پ : اسب
ت : مار
ب : مار
پ : تمساح
ت : کوسه
ب : اسب
پ : خرگوش
ت : پرنده
ب : خوک
پ : گاو
ت : پرنده
ب : ببر
پ : خرس قطبی
ت : پلنگ
ب : گربه
پ : اسب
ت : کبوتر
ادامه مطلب
آدم، به جرم خوردن گندم
با حوا
شد رانده از بهشت
اما چه غم
حوا، خودش بهشت است...
تو ندانی که من آنروز غروب
زیر آن دره آرام و عبوس
به چه حالی بودم !
بی تو با حسرت و حرمان و سرشت
خلوتی داشتم آنجا که مپرس
کاش می دانستی
بی تو بر من چه گذشت.
![]()
فقط میخندی،تا دیگران،غم آشیانه کرده در چشمانت را نبینند![]()
وقتی دلت خسته شده،دیگه حتی اشکهای شبانه هم آرامت نمیکنه![]()
فقط گریه میکنی چون دلت به گریه کردن عادت کرده![]()
وقتی دلت خسته شد دیگه هیچی آرامت نمی کنه به جز بریدن و
رفتن![]()
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشییان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
نا توان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
اینچنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بیخبر
دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گرگشایی چشم دل، زیباست دل
گر تو زورق بان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس وفادارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غمهای من
با تو زیبا میشود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم گذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکویی طاق بود
روزگار اما با ما وفا نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بیگمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانخ پیمان ساده بست
ساده ام ان عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رفت
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که همخون من است
خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب شدم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته بازآید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر
کس است
باش با او یاد تو ما را بس
است
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت
5:14 PM توسط .::دختر افتاب::. | |
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت
10:8 PM توسط .::دختر افتاب::. | |
نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت
0:5 AM توسط .::دختر افتاب::. | |
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت
4:27 PM توسط .::دختر افتاب::. | |
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت
11:24 PM توسط .::دختر افتاب::. | |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت
11:2 AM توسط .::دختر افتاب::. | |
سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني / شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت
7:52 PM توسط | |
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت
11:9 PM توسط .::دختر افتاب::. | |
مرا اینگونه باور
کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ،
خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم
آن ، غریبی و جداییست مجازاتم..؟؟
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت
7:56 PM توسط .::دختر افتاب::. | |
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت
0:40 AM توسط .::دختر افتاب::. | |
خدمت دوستان عرض کنم تست عشق که تو پست قبا گذاشتم اون گذينه هاي خاکسنري جواب خودمه
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت
0:39 AM توسط .::دختر افتاب::. | |
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت
2:54 PM توسط .::دختر افتاب::. | |
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت
3:46 PM توسط .::دختر افتاب::. | |
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت
11:22 PM توسط .::دختر افتاب::. | |
اين روزا خيلي دلم واسه وبم تنگ ميشه
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت
9:30 PM توسط .::دختر افتاب::. | |
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت
2:41 PM توسط .::دختر افتاب::. | |
چقدر کلبه ي ما سوت و کور است اين روزها؟ ؟ ؟ ؟ ؟
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت
7:48 PM توسط .::دختر افتاب::. | |
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت
10:32 PM توسط .::دختر افتاب::. | |
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت
2:22 PM توسط .::دختر افتاب::. | |
نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت
12:18 PM توسط .::دختر افتاب::. | |
نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت
12:11 PM توسط .::دختر افتاب::. | |
زندگي منو کشت
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت
12:17 PM توسط .::دختر افتاب::. | |
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت
11:20 PM توسط .::دختر افتاب::. | |
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت
8:54 PM توسط .::دختر افتاب::. | |
نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت
9:42 PM توسط .::دختر افتاب::. | |
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت
10:51 PM توسط .::دختر افتاب::. | |
ديگه وقت خداحافظيمون رسيده
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت
7:22 PM توسط .::دختر افتاب::. | |
..:: کاش سرنوشت جز این مینوشت ::..
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه اما اون توجهي به اين مساله نميکرد
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست ، من جزومو بهش دادم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام
فقط "داداشي" باشم من عاشقشم ، اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
تلفن زنگ زد خودش بود گريه مي کرد دوست پسرش قلبش رو شکسته بود، از من خواست که برم پيشش نمي خواست تنها باشه من هم اينکار رو کردم وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود
آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد"
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم من عاشقشم اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره
ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم من عاشقشم اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
سالهاي خيلي زيادي گذشت به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود:
تمام توجهم به اون بود آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه من عاشقش هستم اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره
اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه
نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت
0:50 AM توسط .::دختر افتاب::. | |



